داستان کسی که خانواده اش مثل بقیه بود . . .

... : واقعاً محشره موءدب ، خوش تیپ ، درس خون ، ماشاءا.... دیگه مرد شده
افسوس :
پسرک در دلش احساس زیبایی ، ادب ، نظم می کرد.
اما نمی دانست اگر یک روز هم در خانه تنها بماند دیگر آن مرد نیست.
نه می تواند اجاق گاز را روشن کند.
نه شیر آشپزخانه شان را که چکه می کند تعمیر کند.
فقط یاد دارد که لباس خود را اتو کند.
اما لحظه ای تلنگری احساس کرد.
بقیه را می دید که در حال رقص مرگ در اطرافش بودند.
او مادام لباس آنها را متغیر می دید.
پسرک گفت :
دیگر بس است . لطفا مرا تنها نگذارید . بهانه نیاورید ؛
من آنی را که شما می خواهید و می بینید نیستم
من پسری هستم که تا به حال بزرگ ترین مشکل زندگی ام
دیر شدن ناهار من بوده
من آن پسری که شما می بینید نیستم
مرد نیستم . هنوز همان پسرکی هستم که در خیابان شلوارک می پوشم .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت توسط سجاد سراجی
|
وبلـاگ شخصی سـجاد ســراجـی